تبليغاتX
وبلاگ اهلبيت عليهم السلام

   مناظره امام محمد باقر علیه السلام با اسقف مسیحیان

امام محمد باقر علیه السلام

   هنگامى كه امام باقر علیه السلام در شهر شام همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت هشام بن عبدالملک خارج می شدند ، در انتهاى ميدان مقابل قصر با جمعيت انبوهى روبرو گرديد كه همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جويا شد. گفتند: اينها كشيشان و راهبان مسيحى هستند كه در مجمع بزرگ ساليانه خود گردآمده‏اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى‏باشند تا مشكلات علمى خود را از او بپرسند. امام علیه السلام به ميان جمعيت تشريف برده و به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شركت فرمود. اين خبر فوراً به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور كرد تا در انجمن مزبور شركت نموده از نزديك ناظر جريان باشند.

طولى نكشيد اسقف بزرگ كه فوق العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و با شكوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آن‏گاه نگاهى به جمعيت انداخت، و چون سيماى امام باقر علیه السلام توجه وى را جلب نمود، رو به امام كرد و پرسيد:

- از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان؟

- امام علیه السلام فرمود : از مسلمانان.

- اسقف گفت : از دانشمندان آنان هستيد يا افراد نادان؟

- امام علیه السلام فرمود : از افراد نادان نيستم!

- اسقف گفت : اول من سوال كنم يا شما مى پرسيد؟

- امام علیه السلام فرمود : اگر مايليد شما سوال كنيد.

- اسقف گفت : به چه دليل شما مسلمانان ادعا مى‏كنيد كه اهل بهشت غذا مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آيا براى اين موضوع، نمونه و نظير روشنى در اين جهان وجود دارد؟

- امام علیه السلام فرمود : بلى، نمونه روشن آن در اين جهان جنين است كه در رحم مادر تغذيه مى‏كند ولى مدفوعى ندارد!

- اسقف گفت : عجب! پس شما گفتيد از دانشمندان نيستيد؟!

- امام علیه السلام فرمود : من چنين نگفتم، بلكه گفتم از نادانان نيستم!

- اسقف گفت : سوال ديگرى دارم ؛ به چه دليل عقيده داريد كه ميوه‏ها و نعمتهاى بهشتى كم نمى‏شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده كاهش پيدا نمى‏كنند؟ آيا نمونه روشنى از پديده‏هاى اين جهان را مى‏توان براى اين موضوع ذكر كرد؟

- امام علیه السلام فرمود : آرى، نمونه روشن آن در این عالم آتش است. شما اگر از شعله آتش صدها چراغ روشن كنيد ، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از آن به هيچ وجه كاسته نمى‏شود!

   اسقف هر سوال و مشكلى به نظرش مى‏رسيد، همه را پرسيد و جواب قانع كننده شنيد و چون خود را عاجز يافت ، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: « مردم! دانشمند والا مقامى را كه مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بيشتر است، به اينجا آورده‏ايد تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پيشوايان آنان از ما برتر وبهترند؟! به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، مرا در ميان خود نخواهيد ديد! » اين را گفت و از جا برخاست و بيرون رفت!

 برگرفته از کتاب ( سیره پیشوایان ) ـ با اندکی تلخیص و تصرف

باقرالعلوم علیه السلام

جهت مطالعه مطلب دیگری در ارتباط با امام باقر علیه السلام روی لینک زیر کلیک کنید ...

مختصری از زندگانی امام باقر علیه السلام

نوشته شده توسط طلبه|سه شنبه سوم آذر 1388|9 بعد از ظهر |

هفتم دي‌الحجه ، سالگرد شهادتِ جانسوز حضرت امام محمد باقر‌عليه‌السلام را به محضر آقا ولي‌عصر تسليت عرض‌مي نمائيم .

 

   نام ايشان ، محمد ، همنام پيامبر‌صلي‌الله‌عليه‌وآله و پدرِ بزرگوارشان ، حضرت علي بن الحسين‌عليهماالسلام و القاب مباركشان : باقرالعلوم ، شاكر ، هادي امين و شبيه ( زيرا شباهت به رسول‌خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله داشت ) .

   مادر ايشان ، جناب فاطمه ، دختر امام حسن مجتبي‌عليه‌السلام ؛ از اين رو آن حضرت هم از ناحية پدر و هم از ناحية مادر منسوب به بني‌هاشم هستند.

   در اول رجب يا سوم صفرِ سال 57 هجري به دنيا آمدند و در سال 114 ، در هفتم ذيحجه ، در روز دوشنبه ، و سن 57 سالگي ، به دستورِ « هشام بن عبدالملك عليه‌العنه » به شهادت رسيدند .

مرقد شريف ايشان در قبرستانِ بقيع در مدينه واقع است .

دوران عمر :

الف ـ سه سال و شش ماه و ده روز ؛ با جدش امام حسين‌عليه‌السلام ؛

ب ـ 34 سال و  15 روز ، با پدر بزرگوارش امام سجاد‌عليه‌السلام ؛

ج ـ 19 سال و 10 ماه و 12 روز ، مدت امامت؛ كه در اين دوره امام باقر‌عليه‌السلام شاگردانِ زيادي جهت مكتب تشيع و انقلاب فرهنگي شيعه پرورش دادند .

مشاهدة نور امامت :

   ابو بصير مي‌گويد : در خدمت امام محمد باقر‌عليه‌السلام وارد مسجدِ پيامبر‌صلي‌الله‌عليه‌وآله شدم؛ جمعيت بسياري در رفت و آمد بودند؛ امام‌عليه‌السلام به من فرمودند : « از مردم بپرس آيا مرا مي‌بينند ؟ » از هر كس كه پرسيدم : آيا امام باقر‌عليه‌السلام را ديدي؟ مي‌گفت : نه ! (در اثر تصرف امام‌عليه‌السلام ) با اينكه آن حضرت در كنار من ايستاده بود؛ تا اينكه ابوهارون مكفوف ( كه نابينا بود ) آمد؛ حضرت فرمود : « از او بپرس » گفتم : آيا امام محمدباقر‌عليه‌السلام را ديدي؟ گفت : آري ؛ ايشان همين جا ايستاده‌اند . گفتم: از كجا فهميدي؟ ( تو كه نابينا هستي ؟ ) گفت : و كَيفُ لا أعلَم وُ هـُوُ نورٌ ساطِع : چگونه ندانم در صورتيكه آن حضرت نوري درخشان و خورشيدي تابان است .

   روزي آن حضرت‌عليه‌السلام به جمعي از شيعيان فرمودند : « آيا جامعة شما به اين حد رسيده كه اگر يكي از برادرانِ ديني ، دست در جيب هر كدام از شما كند و آن چه خواهد بردارد و صاحب جيب چيزي نگويد ؟ » آنها عرض كردند : نه ؛ چنين نشده است . ايشان فرمودند : « فَلَستُم اِخواناً كَما تُزعُمون » : « پس شما آنگونه كه مي‌پنداريد هنوز برادر يكديگر نيستيد . »

   جابر جعفي كه هفتاد هزار حديث از امام باقر‌عليه‌السلام فراگرفت مي‌گويد : 18 سال در خدمت سرور انسانها ، حضرت محمد بن علي‌عليهما‌السلام بودم و از خرمنِ پر فيض او خوشه‌چيني مي‌كردم؛ هنگامِ وداع ( براي بازگشت به شر خود ، كوفه ) تقاضا كردم باز مرا از فيوضاتش بهره‌مند كند؛ فرمود :‌ بعد از 18 سال كسب علم و كمال بس نيست ؟ عرض كردم : آري؛ شما دريايي هستيد كه آبش تمام نمي‌شود و به قعر آن نمي‌توان رسيد. امام‌عليه‌السلام فرمود :


« بُلّغ شيعُتي عُنّي السـّلام وُ اُعلِمهم أنّه لا قرابُـة بُيننا وُ بُين الله عزوجل وُ لا يـُتَقرب اِليه اِلّا بِالطّاعـة لَه ؛ يا جابر ! مُن اطاعُ الله وُ اَحبـّنا فَهـُو وُليـّنا وُ مُن عُصَي الله لم يُنفَعه حـُبـّنا » : « سلام ما را به شيعيان من برسان و به آنها اعلام كن كه بين ما و خداوند عزوجل خويشاوندي نيست و به پيشگاه خداوند كسي نزديك نگردد مگر در پرتوِ طاعت الهي؛  اي جابر ! كسي كه خدا را اطاعت كند و ما را دوست بدارد ، پس او دوست ما خواهد بود و كسي كه نافرماني خدا كند ، دوستي ما به حال او سودي نخواهد داشت . »


شهادت امام محمد باقر‌عليه‌السلام :

   وجود امام محمد باقر‌عليه‌السلام و روش و حركات او در مدينه ، هشام بن عبدالملك‌عليه‌العنه را نگران كرده بود و سرانجام آن حضرت را از مدينه به شام تبعيد كرد و براي خوار كردن و اهانت به آن حضرت تا سه روز به او اجازة ورود به نزد هـُشام ندادند و حتي ايشان را در اردوگاه غلامان جاي دادند ، تا اينكه تصميم به قتل آن حضرت گرفتند و « زيد بن حسن » به دستورِ هشام ، زهر را به زين اسب ماليد و اسب را به حضور امام‌عليه‌السلام آورد و اصرار كرد كه آن حضرت بر آن سوار شوند و ناگزير آن حضرت سوار شدند و زهر در بدن ايشان اثر كرد ، به گونه‌اي كه رانهاي مباركشان متورم شد و سه روز در بستر بيماري افتادند و سرانجام به شهادت رسيدند.

الا لنعة الـله علي القوم الظالمين

نوشته شده توسط طلبه|جمعه بیست و سوم آذر 1386|11 قبل از ظهر |